دل م - تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 13:15
دلم میخواد مثل فائزه بیخیال باشم...سر سحری پرسید چجوری میشه قیمه و قرمه سبزی برای دو نفر درست کرد... نمیدونم ادا بود یا واقعی...ولی مثلا چون دوست پسرش بهش گفته غذای تازه باید هر وعده بخورم این نگران بود که نرسهیعنی کار نداره...سربازی نرفته...هنوز فارغ التحصیلم نشده حتی...!!!!حتی مامان باباش درست خبر...
رخت خ واب - تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 13:15
سلامعلیکم...بنده تو تختمم... بله بله...دقیقا یعنی خونه...جالبه گوشیم با نت خونه بدون فیلتر شکن به هیچی وصل نمیشهگند زدن به اینترنت عزیزان:)))کتاب کتابخونه رو واسه دانش گرفتم از مژگان،خیلیم جیغ جیغ کرد ک نبرش ولی من گرفتمشبعد دادم انتشارات ، چون خودم نمیرسیدم دو برم کپیشو بگیرم،ب فائزه گفتم بگیره..او...
ب ے اعصآب ط وررررر!!! - تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 13:15
سلامعلیکم...خوشگل کردم وب گوگولی مگولیمو مثل یه شهر آروم...خیلی آروم...یه دنیا که واسه خودم ساختم...خود خودم...همونجوری که دلم میخواد...یه شهر ساکت که فقط صدای بارونو موسیقی میاد...کد موس نپیداییدم هنوز...اونم جذاب میشه...آخیش...اصلا آغاز میکنم نوشتن آروم میگیرم...چقدر روزای سختیه...روحم له و لوردست...
اگ ه ننوی سم....!!!! - تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 13:15
میدونی امشب ساعت دو اینا بود حس کردم اگه ننویسم ممکنه بمیرمولی مامانم مودمو خاموش کرد... یکم آهنگ گوش کردم...یکم گریه کردم...حال عجیبی بود...عین بچه ای که اسباب بازیشو ازش گرفتنمیدونی چیکار کردم؟رفتم اینو دیدمhttp://khajeamiri-ehsan./بعد زدم رو لینکم...یادم افتاد اون همه ساعتی که کار کردم اون سایتو ...
دوباره خرداد مزخرف!!!! - تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 13:15
حالم خوب نیست...تمرکز ندارم... احساس میکنم حتما باید بنویسم...از درد کشیدن خیلی خسته شدم...چهارماه دیگه میشه بیست و سه سالم و هنوز تو سینم یه چیزی تیر میکشه...دیروز عکس گرفتیم...کل روزو تقریبا...شب داشتم عکسارو نگاه میکردمو مرتب میکردم اشکم دراومد...این پروسه ی رفتن ها تا کی قراره طول بکشه...واقعا ف...
رگ خواب...!!! - تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 13:15
سلام...میدونم دختر بدی بودم یه ماه سر نزدم... ولی دیگه اووومدممممم...این فیلم رگ خواب چه کرد با منازونجایی هم که هیچکس جز این وبلاگ بدبخت نیست که بریزم سرش در برآیند افتخار میدم پرحرفی هامو براتون مینویسمنمیدونم چجوری تونستن روحیات یه زنو انقدر دقیق نشون بدن...چقدر مردم اون لحظه ای که منتظر مادر پسر...
دوبااارررهههه - تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 13:15
حالم خوب نیست...سعی میکنم با هیچ کس حرف نزنم... مامانم با مهدی دعوا میکنه سر من داد میکشه...بعد به من میگه مگه کتاب نتهیهی کنکور بخونیذهنم آشوبه...این شکنجه ی روانی تا کجا ادامه داره...دلم استراحت میخواد...دلم فکر آروم میخواد...مسافرتو هرچیزی با این فکر خراب به چه دردی میخوره...نمیخوام تو اینستا بنو...
شهریور جان!!!! - تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 13:15
سلام سلاااااممممم....همگی سلااااااممممم.... اومدم یه پست سوسکی بذارم و برم واسه ناهارررر!!!میدونی خوبی اینجا چیه؟که لازم نیست به کسی جواب پس بدم بخاطر زیاد پست گذاشتنحس خوبیه...اصلا دلم بخواد تا شب مخ وب عزیزمو میخورم با پست گذاشتن...:))))شهریور خوشگل اومده...دم پاییز...اضطراب...تولدم...کارای شلوغ.....
حال ما بد بود اما کسیـ باور داشتــ... - تاریخ: 1401/4/14 ساعت: 11:16
این درد... این بغض... تنهام نمیذاره... کرونا...خستگی...درد...و دیگر هیچ...
برگردم؟؟ - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:11
همین الان درخواست کارآموزیمو ثبت کردم...یعنی بالاخره این کارشناسی لعنتی داره تموم میشه؟باور کردنش سخته...وای خداااا...عاشق این ایموجی هام...عاشق روزایی که تا صبح واسه وبلاگم قالب مینوشتم...عاشق تک تک
دلـــ ـــمــ ــــ.... - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:11
دلم میخواد مثل فائزه بیخیال باشم...سر سحری پرسید چجوری میشه قیمه و قرمه سبزی برای دو نفر درست کرد...نمیدونم ادا بود یا واقعی...ولی مثلا چون دوست پسرش بهش گفته غذای تازه باید هر وعده بخورم این نگران بو
رختــ ــ خــ ــوابــ ــ - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:11
سلامعلیکم...بنده تو تختمم...بله بله...دقیقا یعنی خونه...جالبه گوشیم با نت خونه بدون فیلتر شکن به هیچی وصل نمیشهگند زدن به اینترنت عزیزان:)))کتاب کتابخونه رو واسه دانش گرفتم از مژگان،خیلیم جیغ جیغ کرد
بــ ــے اعـصــآبــ ــطــ ــوررررر!!! - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:11
سلامعلیکم...خوشگل کردم وب گوگولی مگولیمومثل یه شهر آروم...خیلی آروم...یه دنیا که واسه خودم ساختم...خود خودم...همونجوری که دلم میخواد...یه شهر ساکت که فقط صدای بارونو موسیقی میاد...کد موس نپیداییدم هنو
اگــ ــهــ ننـــویــ ــسمـــــــــــــــــــــــــــ....!!!! - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:11
میدونی امشب ساعت دو اینا بود حس کردم اگه ننویسم ممکنه بمیرمولی مامانم مودمو خاموش کرد...یکم آهنگ گوش کردم...یکم گریه کردم...حال عجیبی بود...عین بچه ای که اسباب بازیشو ازش گرفتنمیدونی چیکار کردم؟رفتم ا
دوباره خرداد مزخرفــــــــــــــــــــ!!!! - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:11
حالم خوب نیست...تمرکز ندارم...احساس میکنم حتما باید بنویسم...از درد کشیدن خیلی خسته شدم...چهارماه دیگه میشه بیست و سه سالم و هنوز تو سینم یه چیزی تیر میکشه...دیروز عکس گرفتیم...کل روزو تقریبا...شب داش
رگ خوابــــــ...!!! - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:11
سلام...میدونم دختر بدی بودم یه ماه سر نزدم...ولی دیگه اووومدممممم...این فیلم رگ خواب چه کرد با منازونجایی هم که هیچکس جز این وبلاگ بدبخت نیست که بریزم سرش در نتیجه افتخار میدم پرحرفی هامو براتون مینوی
دوبااارررهههه.... - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:11
حالم خوب نیست...سعی میکنم با هیچ کس حرف نزنم...مامانم با مهدی دعوا میکنه سر من داد میکشه...بعد به من میگه مگه کتاب نخریدی کنکور بخونیذهنم آشوبه...این شکنجه ی روانی تا کجا ادامه داره...دلم استراحت میخو
دقیقا چهار سال!! - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:11
اولین پست وبلاگمو سیزده مرداد نودو چهار گذاشتم!!!شد فیکس چهار سال...مبارکت قشنگم...تولدت تو روزای خوب بود...ببخش که تو روزای بد آوردمت...
شهریور جانـــ!!!! - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:11
سلام سلاااااممممم....همگی سلااااااممممم....اومدم یه پست سوسکی بذارم و برم واسه ناهارررر!!!میدونی خوبی اینجا چیه؟که لازم نیست به کسی جواب پس بدم بخاطر زیاد پست گذاشتنحس خوبیه...اصلا دلم بخواد تا شب مخ
و انسانے کہ سخت معتقد است بہ معجزه !!! - تاریخ: 1396/7/4 ساعت: 4:36
یک روزهایے از سال هست ؛ کہ مینشینے کنار خودت ... محکم و قاطع... فریاد میزنے بر سر افکارت ؛ "ببین فاطمہ ، بیا منطقے باشیم ..." و چقدر کہ سنگینے میکند این "منطق" ؛ روے شانہ ے افکارت ...!! و تو هیچ نمیدانے کہ چیست ... راز این نگاه خواب آلوده و خیره به آینہ ے روبه روے تخت ... کہ در چلہ ے تابستان ؛ پتو م...