سلام...
میدونم دختر بدی بودم یه ماه سر نزدم...
ولی دیگه اووومدممممم...
این فیلم رگ خواب چه کرد با من
ازونجایی هم که هیچکس جز این وبلاگ بدبخت نیست که بریزم سرش در برآیند افتخار میدم پرحرفی هامو براتون مینویسم
نمیدونم چجوری تونستن روحیات یه زنو انقدر دقیق نشون بدن...
چقدر مردم اون لحظه ای که منتظر مادر پسره بود...
وقتی اس ام اس داد که مهمون میاره از سفر برگرده واقعا منم با احساس زنونم گفتم حتمااا مادر یا خواهرشن که انقدرم مهمه که میگه...
مثل هرباری که میگه یه چیزی بگم یا یه چیزی باید بهت بگمو... و قلبم آغاز میکنه تند تند زدن ، میشینم با جدیت پای گوشی و زل میزنم به صفحه ... که بگه کارم درست شده ...میایم خواستگاری و....
و هر دفعه بجای اینکه اون بهم بخنده ، خودم به خودم میخندم که انقدر سادم که هنوزم منتظر شنیدن این حرفام
مرده که داشت میخندید احساس میکردم صدای خنده ی همه ی مرداست به احساسات زنونه...
به اینکه چقدر ساده فکر میکنیم کسی که با توئه و به قول خودش عاشقته قرار نیست بخاطرت هرکارری بکنه...
این فقط واسه مردا یه حسه...
مردا حسشونو هیچوقت قاطی زندگی واقعی شون نمیکنن...
زندگی واقعیشون جداست این احساسات سطح پایین(!!) جدا!!!
ما دخترا دوست داریم با یکی تمام زندگیمونو شریک بشیم...تمام لحظه هاشو...
ولی واسه یه پسر رابطه فقط مال وقت تنهایی و رابطه جنسیه...
وقتی دورت پره...کار داری...خسته ای نیاز به رابطه نداری که...
دلیلی هم نداره خودتو بخاز احساسات احمقانه ی یه زن خسته و درگیر کنی...
اون لحظه ای که طوفان اومدو تنها بود...
ساعت ها تنها...
از ترس رفت زیر پتو یه گوشه...مرده گوشیش در دسترس نبود...
چقدر دردم گرفت ازین که منم پر بودم از لحظه هایی که بخاطر صدا زدنش مسخرمم کرده بود
اومدنو بودن پیشکش...!!!!
الان که میگم باز اشکم درمیاد
اون شبی که بخاطر اینکه ارزشش نیاد پایین وسایلشو جمع کردو رفت ولی انقدر قرص خورد که معتاد شد به قرصا تنم لرزید...
یاد تمام قرصای بیخودی افتادم که بخاطر دیده نشدنم خوردم...
تمام لحظه هایی که بخاطر اینکه فکر نکنه آویزونم و مسخره و نصیحتم نکنه قرص خوردمو هیچی نگفتم...
تو یه سکانس پشت چراغ قرمز بهش میگه تا چراغ تموم شه وقت داری بگی دوسم داری...
با خودش کلنجار رفت...بخاطر عشقش مجبور شد بگه که خدای نکرده یه ثانیه ناراحتیشو نبینه...
چند وقت بعد زیر همون چراغ قرمز سرش داد میکشید که میارمت بیرون یه داستانه نیارمت یه داستان دیگه...
و چقدر از استیصالش و تقلاش برای خواسته شدن درد کشیدم...
وقتی تمام اون درد رو جمع کرد که منفجر نشه...
که قوی باشه...
ولی به بهانه ی دندون درد بغضش ترکید...تا خود خونه با خیال راحت که بهانه ی کافی از دید اون مرد داره گریه کرد...
مسخره است...تو فیلم یک دونه اس ام اس کل رفتار اون زنو عوض میکرد و برش میگردوند به حماقت قبلش...
مسخره است اگه تجربه نکرده باشی...
از خودم بخاطر این رفتارم متنفرم...
داشتم با نوشتن این متنو و یاداوری دردی که بهم تحمیل کرد گریه میکردم که اس ام اس داد!!!!
فقط نوشت عافیت باشم و من دیوانه وار گریه ام بند اومد و جوابشو دادم...
#حماقت_از_نوع_زنانگی
چقدر مسخره...
چقدر درد آور...
روزایی رو یادمه که هزار تا چیز ازم میخواست...
هرچقدر مقاومت میکردم اصرار پشت اصرار...
حماقت زنانم قبول میکرد و کاری رو میکردم که باعث میشد از خودم متنفر بشم ولی براش مهم نبود...
مهم رسیدن به چیزی بود که خودش دلش میخواست...
همین الانم ولش کنم صدتا ازین کارا ازم میخواد...
اما اگه اسم عقدو خواستگاری و... بیارم مسخرم میکنه
میگه زوده شرایطش نیست
خدایی آدم نمیدونه بخنده یا گریه کنه...
اون روز تو شاهرود چه عذابی کشیدم من...
بدترررییینننن اتفاق تمااامممم زندگیم بود...
عذاب روانی ای اون روز کشیدم...
تپش قلب...
عرق...
استرس
اضظراب..
احساس میکردم قلبم الان وایمیسته...
وقتی برگشتم خوابگاه فقط روزی هزار بار خداروشکر میکردم که تموم شده...
دیگه همه چیز ارومه...
مثل قبله...
چقدر حجم درد و استرس این سه چهارساله فرسودم کرد...
خستم کرد...
فقطم باید میریختم تو خودم...
هیچوقت خدا تو عشق و عاشقی شانس نداشتم
بابا یه الاغی عین ادم بیاد خواستگاری پولم داشته باشه یه خونه و عروسی بگیره مارو ببره دیگه
کم خودمون گرفتاری داریم باید از دست پسرای مردمم عذاب بکشیم...
یعنی عاشق مامانشم
دلمون خوش بود یه بزرگتر بیاد تو ماجرا حلش میکنه...نگو مامانش از خودش بدتره
قشنگ چهار پنج سالم مامانش میخواد کش بده
معلومه به کی رفته
میگه مامانم زنگ نزده بود واسه خواستگاری زنگ زده واسه اشنایی
عزیزم؟؟؟؟
تو درون ماروهم نمودی مامانت با چی میخواد اشنا شه دقیقا؟
یعنی قشنگ ر.......د بهم
منم خودمو بالاخره سبک کردم گفتم هر وقت خواستی عروسی بگیری بیا خواستگاری ، هر وقتم خواستی بیای خواستگاری زنگ بزن...
بخدا خانوادگی دست گرفتن منو
کلی نشستم مامانمو حاضر کردم که اکی بده بیان خواستگاری میگه نمیخوایم بیایم خواستگاری
یعنی ناموسا شما بودید عاشقش نمیشدین؟
بخدا خودشو که نمیدونم ولی این بشر من یکیو نابود کرد...
قشنگ از همه چی سیرم کرده...
متنفرم از عروسی و عروس بازی...
امشب عروسی بود انقدرررر از جو اش متنفر شدم که بجای اینکه ذوق کنم و سریعتر بزک دوزک کنم که برم گفتم کار دارم نمیام
چقدر این پسرا خوبن بهش گفتم امشب حوصله ندارم بحث پیدا کنم حرفامون ادامه پیدا کنه تو امشب حرف بزن گفت نداری برو بخواب
دیدین گفتم؟
به همین سادگی!!!!
لباسشونم اتو نکنی میگن نمیکنی از خونم برو بیرون
همینقدر ارزش زنشون براشون بیخوده...
همینقدر بیشعورن!!!
حالم ازین رفتارایی که باهام میکنه به هم میخوره...
ازین که انقدر بی ارزشم...
انقدر دم دستی ام...
چقدر همه چیز جوکه....
چقدر سخت منو تحمل میکنه
چی میخواستم بگم؟؟؟
اوووممممم...
چقدر تخلیه شدما ولی...
چقدر آرامش بهم برگشت....
آهان!!!
تا یکی دوماه پیش باهاش بحث میکردم که چرا شب میخوابی ، نیستیو....
خونه که برگشتم خوابمو مرتب کردم...
دیگه برام مهم نیست باشه یا نباشه...
وقتی نمیفهمه حرفمو...
وقت نداره برام...
دیدنش داستانه...
دیگه تا کی تقلا کنم؟؟؟
بیخیال بحثو خواستن...
ریلکس...
فقط زندگی کنم.....
آخ خدا خیرتون بده چقدر اروم شدم...
خداروشکر...
حالا میتونم به کارام برسم
هوووررراااا
برم دیگه...
فعلا
برچسب:
نویسنده: الینا قنبری