حالم خوب نیست...
سعی میکنم با هیچ کس حرف نزنم...
مامانم با مهدی دعوا میکنه سر من داد میکشه...
بعد به من میگه مگه کتاب نخریدی کنکور بخونی
ذهنم آشوبه...
این شکنجه ی روانی تا کجا ادامه داره...
دلم استراحت میخواد...
دلم فکر آروم میخواد...
مسافرتو هرچیزی با این فکر خراب به چه دردی میخوره...
نمیخوام تو اینستا بنویسم که همه بدبختیامو بدونن...
همه لازم نیست بدونن چقدر زندگی سخت شده...
چرا دوباره میخوام براش تولد بگیرم؟
برای کسی که آرامشمو له کرد انداخت دور...
این حماقت تا کجا ادامه داره...
واقعا نمیخواستم تو تولدش باشم...
اگه براش مهم بود اینجوری جلو نمیرفتیم...
بازم وقت دارم...
نمیخوام تو تولدش باشم...
خیلی حماقته تو شرایطی که خودم پول لازم دارم میخوام خرج اون کنم...
اصلا یادش میمونه تولد منو؟
یادمه بهم حتی تبریکم نگفت...
چقدر فشار داشت که خودم شبش بهش گفتم تولدمه و گفت تولدت مبارک...
یادش بود ولی انقدری مهم نبود که در موردش حرف بزنه...
چقدر قلبم سنگینه...
چجوری میشه انتقام چهار سال زندگی آرومی که ازم دزدیدو گرفت؟
میدونه مثل قبل دوسش ندارم...
نه علاقه ای دارم به خواستگاری و این چرت و پرتا...
نه دیگه برام مهمه که چه فشاری بهش بیاد...
قد یه دوست فقط...
که تنهایی منو پر میکنه...
بخاطر خودم باهاش حرف میزنم...
کم کم دارم ازش دور تز میشم...
آروم آروم که بتونم تموم کنم...
برام مهم نیست که گذرش میفته به اینجا یا نه...
مثل خودش که حرفای من هیچوقت براش مهم نبوده...
هرچیزی مربوط به اون برام جذاب بود...
باید میدونستم...
ولی هیچوقت این حسو بهم نداشت...
چقدر باهاش بحثای بیخود میکردم سر این موضوع!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
چقدر بدنم یخه...
چقدر حالم خرابه...
از زور اشک...
همش سردرد...همش سوزش چشم...
بهم چند هفته پیش پیام داده بود جواب پیام نمیدی آخرشم میای میگی درمانگاه بودم!!!!
مسخرم میکنه؟
بایدم بکنه....
نمیفهمه چیزیو...
به من میگه فلان شب عروسی ایوبه...
بعد امروز اومده میگه رفتن شمال واسه فیلم و عکس...
چه لذتی میبری از گفتنش؟
از این که روح من عذاب بکشه...
مرتب یاد کارایی بیفته که میتونستی براش بکنی و نکردی...
شایدم واقعا لذت میبری![]()
بهرحال...
گوشیمو خاموش کردم...
آرامش...
تابستون پارسال انقدر روحمو آزار داد که برای اولین بار ترم تابستونیو افتادم...
نذاشت یک روز رنگ آرامشو ببینم...
فکر کنم نصف رفتارام تظاهره...
تظاهر به دوست داشتن...
تظاهر به خواستن...
میگم بابام گفته نکنه بخاطر پول اومدی ،میگه چی گفتین که اینجوری گفته...
تو چی گفتی که مامانت بعد چهار سال هنوز رغبت نمیکنه اسم خواستگاریو بیاره...
این حجم از مقاومت بی نظیره...
از خونه خستم...
از آدما خستم...
کاش میشد زودتر برم خوابگاه...
شیطونه میگه برم به مامانش همه چیو بگمو تموم کنم این رابطه ی مزخرفو...
عین بچه مدرسه ای ها...
نمیتونم با مامانش حرف بزنم حتی...
منو به عنوان خانواده حتی خودشم قبول نداره...
فقط درده...
درد خواستن...
درد دیده نشدن...
اگه یه روز بخواد چیزی واقعی شه که نمیشه تلافی باید بکنم...
لاقل به آرزوی آرامش روان که نرسیدم...
به آرزوهای مادیم که برسم...
به خونه و ماشینی که دوست دارم...
به عروسی ای که دلم میخواد...
تا اینجاش که نه ارزشی داشتم تو این رابطه ...
نه کاری واسم کرد...
لاقل دو روزم روز من باشه...
چرا باید بخاطر کسی که عذابم داد سختی بکشم...
اشکالیم نداره ها...
عوضش بزرگ شدم...
فهمیدم نمیشه بهش تکیه کرد...
زود جاخالی میده...
دیگه پشتشو نمیگیرم...
بابام هرچی بگه حق با اونه...
مامانمم هرچی بگه حق با اونه...
این بدن خسته...
ذهن پریشون تنها هدیه ی این رابطه بود واسه من...
وقتی زار میزدم که نمیخوام این رابطه رو...
بجای درست کردنش فقط توجیهم میکرد...
دانشجو بود میگفتم باشه...الان نمیشه...
بعد خانوادش...
بعد کارش...
همیشه نمیشد...
ازش دارم متنفر میشم...
از عذاب کشیدن سیر شدم...
تازه حرفم میزنم میگه ببین چه حرفا میزنی به من...
ببخشید که قربون صدقت نمیرم...
ببخشید که روانی این آزار دادنات نیستم...
عادت کردم باهاش خوب باشم...
چون حوصله ی بحث باهاشو ندارم...
تهش مجبورم کوتاه بیام...
چون نمیفهمه درد منو...
هییییچچچچچ کاری برای آروم کردن من نمیکنه...
بعد سه سال که به مامانش گفته بود تازه طلبکارم بود که من به مامانم گفتم دیگه چی میخوای!!!!
توروخدااااا!!!!!
فدااااکااارررر!!!!
مامانش یک سااااللللل میدونست و هیچ کاری نکرد...
ییییییییییییییییییککککککککککککککککککککککککک سسسسسسسسسسسااااااااااالللللللللللللللل!!!!!
هنوزم کسی هست که فکر کنه اینا منو میخوان؟؟![]()
بعد یک سال زنگ زده تلفن خواستگاری نبوده...!!!!
چقدر خوبن اینا....
من طرفم کیه واقعا؟؟
فقط حرف میزنه...
وای فکر کن یک هفته بتونم تحمل کنم جوابشو ندم...
چه کیفی میده...
یکم زجر بکشه...
البته ب جاییش بر نمیخوره...
خیالش راحته...
کاش بابام اجازه میداد یه خواستگار کلفت میومد برام...
از شرش خلاص میشدم...
کاش مثل حرفاش بود...
#تنفر
#خستگی
فردا کلاس دارم هیچ کاری نکردم...
من برم به کارهای کلاس شبکم برسم...
یکم تخلیه شدم...
آخیش...
چقدر خوبه که این وبلاگ هست...
فقط خواب و نوشتن میتونه به داد آدم برسه...
اونم از دست این دنیای روانی...
بهترم...
مرسی که هستی وبلاگ عزیز تر از جونم...
دوست دارم...
بوس بوس...
خدااافسسس!!!!![]()
![]()
برچسب:
نویسنده: الینا قنبری