خرید بک لینک

دلم میخواد مثل فائزه بیخیال باشم...

سر سحری پرسید چجوری میشه قیمه و قرمه سبزی برای دو نفر درست کرد...

دلـــ ـــمــ ــــ....

نمیدونم ادا بود یا واقعی...

ولی مثلا چون دوست پسرش بهش گفته غذای تازه باید هر وعده بخورم این نگران بود که نرسه

یعنی کار نداره...سربازی نرفته...هنوز فارغ التحصیلم نشده حتی...!!!!

حتی مامان باباش درست خبرم ندارن که رابطه داره و...

بعد این داره به تعداد لپه ها تو قیمه فکر میکنه...

همینقدر ریلکس...

همینقدر بیخیال...

پریروز پشت تلفن بهش گفته بود من هنوز شک دارم که به مامان بابام بگم یا نه ،فائزه داغ کرده بود برگه امتحانیشو سفید داده بود هشت نمره

اونوقت من میگفتم کی ممکنه درست بشه میگفت سه چهارسال دیگه عین خیالشم نبود...

فقط یخورده من درب و داغون شدم و خورد شدمو همه درسامو افتادم

خوشبحالش که همه ترماشو تو خوشگذرونی و آرامش گذروند...

الانم به فکر لپه ی تو قیمه است حداقل ده ترمه لیسانس نمیگیره...

حالم از همه چی بهم میخوره

دیگه دلم رسیدن نمیخواد...

فقط میخوام رها بشم...

هر روز قول الکی...یه روز میگه عجولی...یه روز میگه گندشو دراوردی تحمل نداری...

چه کنم؟

دلم یه روزایی ذوق و شورشو داشت...

لباس عقد انتخاب میکردم ، آهنگ...به خودم میرسیدم...

الان انقدر خسته شدم که موهامو بعد پنج سال کوتاه کردم...

مامانم راضی نشد وگرنه میخواستم پسرونه بزنم...

چقدر حس و حالم خستست...

چقدر هیچی نمیخوام...

فقط واحدام تموم شن ازین کوچه های تلخ دل بکنم...

بهم سخت گذشت...

ولی خداروشکر گذشت...

چقدر نوشتن خوبه...

وقت کسی رو هم نمیگیرم...

بخاطر گفتن حرفای تو دلمم متلک نمیشنوم

آدم برمیگرده به یه حس امن...

به آرامش...

آخییششش...

کلی تخلیه شدم...

من برم کنفرانس دانشو بتکمیلم...

فعلا

برچسب: نویسنده: الینا قنبری تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 13:15

صفحه بندی