سلامعلیکم...
بنده تو تختمم...
بله بله...
دقیقا یعنی خونه...
جالبه گوشیم با نت خونه بدون فیلتر شکن به هیچی وصل نمیشه![]()
گند زدن به اینترنت عزیزان:)))
کتاب کتابخونه رو واسه دانش گرفتم از مژگان،خیلیم جیغ جیغ کرد ک نبرش ولی من گرفتمش![]()
بعد دادم انتشارات ، چون خودم نمیرسیدم دو برم کپیشو بگیرم،ب فائزه گفتم بگیره..
اونم که هیییییی خوااهرررر!!!
کتاب اشتباهی گرفته،کتاب همونه ولی مال کتابخونه نیست...
البته نمیشه هم ایراد گرفت چون خودمم بودم نمیفهمیدم...
آدم چرا باید فکر کنه همش همه دارن کارشونو اشتباه انجام میدن![]()
هوچی دیگه اسیر شدیم بخدااا...
کلههه یییی سحر زنگیدن بیدارم کردن![]()
دیروز داشتم ظرفامو میشستم که بیام خونه رقیه و هانیه داشتن میحرفیدن تو راهرو...
مثلا رقیه نگران شرایط بهنام بود که حالا که داره فارغ میشه ولی درس بهنام مونده و... چی میشه...
هانیه هم میگفت که نگران چی هستی،دو ترم درس داره، دو سال سربازی،کارشم که معلومه!!!
خداروشکر که همه کارشونم معلومه تنها کسی که نامعلوم بود فکر کنم ما بودیم!!!!
بعدشم سه سال که چیزی نیست بابا...برق و باد میگذره![]()
من خودم مثلا...دو سال گذشته....به بدبختی با سرعت برق و باد گذشت![]()
تازه سه تا خواهر بزرگترم داره...
ولی هنوز امیدواره![]()
چقدر آدمای متفاوتو میبینم...
همه تو شرایط دو سال پیش من...
ولی هنوز ندیدم مثل من کسی سخت فکر کنه...
همه راحت میبینن...فکر میکنن شیش ماه دیگه مراسم عقدشونه حداکثر![]()
چه میدونم والا...آخرم اینا بچه دارم میشن من هنوز دارم آهنگ ورود عروس دامادو انتخاب میکنم![]()
ای بابا...
چمیدونم والا...
خوابم گرفت دوباره...
من یه چرت بزنم دوباره...
فعلا![]()
++راستی امروز تولد مامانشه...:)
برچسب:
نویسنده: الینا قنبری