خرید بک لینک
دلم میخواد مثل فائزه بیخیال باشم...سر سحری پرسید چجوری میشه قیمه و قرمه سبزی برای دو نفر درست کرد... نمیدونم ادا بود یا واقعی...ولی مثلا چون دوست پسرش بهش گفته غذای تازه باید هر وعده بخورم این نگران بود که نرسهیعنی کار نداره...سربازی نرفته...هنوز فارغ التحصیلم نشده حتی...!!!!حتی مامان باباش درست خبرم ندارن که رابطه داره و...بعد این داره به تعداد لپه ها تو قیمه فکر میکنه...همینقدر ریلکس...همینقدر بیخیال...پریروز پشت تلفن بهش گفته بود من هنوز شک دارم که به مامان بابام بگم یا نه ،فائزه داغ کرده بوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا قنبری تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 13:15

سلامعلیکم...بنده تو تختمم... بله بله...دقیقا یعنی خونه...جالبه گوشیم با نت خونه بدون فیلتر شکن به هیچی وصل نمیشهگند زدن به اینترنت عزیزان:)))کتاب کتابخونه رو واسه دانش گرفتم از مژگان،خیلیم جیغ جیغ کرد ک نبرش ولی من گرفتمشبعد دادم انتشارات ، چون خودم نمیرسیدم دو برم کپیشو بگیرم،ب فائزه گفتم بگیره..اونم که هیییییی خوااهرررر!!!کتاب اشتباهی گرفته،کتاب همونه ولی مال کتابخونه نیست...البته نمیشه هم ایراد گرفت چون خودمم بودم نمیفهمیدم...آدم چرا باید فکر کنه همش همه دارن کارشونو اشتباه انجام میدنهوچی دیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا قنبری تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 13:15

سلامعلیکم...خوشگل کردم وب گوگولی مگولیمو مثل یه شهر آروم...خیلی آروم...یه دنیا که واسه خودم ساختم...خود خودم...همونجوری که دلم میخواد...یه شهر ساکت که فقط صدای بارونو موسیقی میاد...کد موس نپیداییدم هنوز...اونم جذاب میشه...آخیش...اصلا آغاز میکنم نوشتن آروم میگیرم...چقدر روزای سختیه...روحم له و لوردستهمه چی قاطی پاطیه...امروز بیست و یک ماه رمضونه و تعطیل...پروژه هام مونده...حوصله هیچ چی و هیچ کسو ندارم...خوابم ریخته بهم...خستم...دو دیقه هم کپمو میذارم همش خواب چرت و پرتواقعا دلم نمیخواد تو این شرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا قنبری تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 13:15

میدونی امشب ساعت دو اینا بود حس کردم اگه ننویسم ممکنه بمیرمولی مامانم مودمو خاموش کرد... یکم آهنگ گوش کردم...یکم گریه کردم...حال عجیبی بود...عین بچه ای که اسباب بازیشو ازش گرفتنمیدونی چیکار کردم؟رفتم اینو دیدمhttp://khajeamiri-ehsan./بعد زدم رو لینکم...یادم افتاد اون همه ساعتی که کار کردم اون سایتو ساختم...اون انجمنو ساختم...دو سالی که اون وبلاگو داشتمدو سال کم نیست...چقدر کد مینوشتم...فکر کن انقدر بازدیدم بالا بود که هک شدمالان دیدم سایتو پر کرده از پروژه ی دانشگاهیخوبه حتی پروفایلشو تغییر نداادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا قنبری تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 13:15

حالم خوب نیست...تمرکز ندارم... احساس میکنم حتما باید بنویسم...از درد کشیدن خیلی خسته شدم...چهارماه دیگه میشه بیست و سه سالم و هنوز تو سینم یه چیزی تیر میکشه...دیروز عکس گرفتیم...کل روزو تقریبا...شب داشتم عکسارو نگاه میکردمو مرتب میکردم اشکم دراومد...این پروسه ی رفتن ها تا کی قراره طول بکشه...واقعا فشارشو رو خودم حس میکنم...فائزه هم که طبق معمول داستان درست کرد...بیخیال اون...خیلی چیزا کم بود...البته هیچوقت اونا نیستن...دلم میخواست بهم خوش بگذره...ولی...سعی کردم به چیزی فکر نکنم...به تلفن قبلش..ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا قنبری تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 13:15

سلام...میدونم دختر بدی بودم یه ماه سر نزدم... ولی دیگه اووومدممممم...این فیلم رگ خواب چه کرد با منازونجایی هم که هیچکس جز این وبلاگ بدبخت نیست که بریزم سرش در برآیند افتخار میدم پرحرفی هامو براتون مینویسمنمیدونم چجوری تونستن روحیات یه زنو انقدر دقیق نشون بدن...چقدر مردم اون لحظه ای که منتظر مادر پسره بود...وقتی اس ام اس داد که مهمون میاره از سفر برگرده واقعا منم با احساس زنونم گفتم حتمااا مادر یا خواهرشن که انقدرم مهمه که میگه...مثل هرباری که میگه یه چیزی بگم یا یه چیزی باید بهت بگمو... و قلبم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا قنبری تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 13:15

حالم خوب نیست...سعی میکنم با هیچ کس حرف نزنم... مامانم با مهدی دعوا میکنه سر من داد میکشه...بعد به من میگه مگه کتاب نتهیهی کنکور بخونیذهنم آشوبه...این شکنجه ی روانی تا کجا ادامه داره...دلم استراحت میخواد...دلم فکر آروم میخواد...مسافرتو هرچیزی با این فکر خراب به چه دردی میخوره...نمیخوام تو اینستا بنویسم که همه بدبختیامو بدونن...همه لازم نیست بدونن چقدر زندگی سخت شده...چرا دوباره میخوام براش تولد بگیرم؟برای کسی که آرامشمو له کرد انداخت دور...این حماقت تا کجا ادامه داره...واقعا نمیخواستم تو تولدش ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا قنبری تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 13:15

سلام سلاااااممممم....همگی سلااااااممممم.... اومدم یه پست سوسکی بذارم و برم واسه ناهارررر!!!میدونی خوبی اینجا چیه؟که لازم نیست به کسی جواب پس بدم بخاطر زیاد پست گذاشتنحس خوبیه...اصلا دلم بخواد تا شب مخ وب عزیزمو میخورم با پست گذاشتن...:))))شهریور خوشگل اومده...دم پاییز...اضطراب...تولدم...کارای شلوغ...حس خوبیه...تو شهریور همه چیز قشنگتره انگار....حس بارون دارم...دارم سر میخورم روی تقویم...میبرمش تو دهن بیست و سه سالگیم...دارم هر روز پخته تر میشم...الکی مثلاکاش همیشه آروم باشم...خدارو دارم...خانواادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا قنبری تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 13:15

این درد... این بغض... تنهام نمیذاره... کرونا...خستگی...درد...و دیگر هیچ...

برچسب: نویسنده: الینا قنبری تاريخ: سه شنبه 14 تير 1401 ساعت: 11:16

همین الان درخواست کارآموزیمو ثبت کردم...یعنی بالاخره این کارشناسی لعنتی داره تموم میشه؟باور کردنش سخته...وای خداااا...عاشق این ایموجی هام...عاشق روزایی که تا صبح واسه وبلاگم قالب مینوشتم...عاشق تک تک ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا قنبری تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:11

دلم میخواد مثل فائزه بیخیال باشم...سر سحری پرسید چجوری میشه قیمه و قرمه سبزی برای دو نفر درست کرد...نمیدونم ادا بود یا واقعی...ولی مثلا چون دوست پسرش بهش گفته غذای تازه باید هر وعده بخورم این نگران بوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا قنبری تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:11

سلامعلیکم...بنده تو تختمم...بله بله...دقیقا یعنی خونه...جالبه گوشیم با نت خونه بدون فیلتر شکن به هیچی وصل نمیشهگند زدن به اینترنت عزیزان:)))کتاب کتابخونه رو واسه دانش گرفتم از مژگان،خیلیم جیغ جیغ کرد ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا قنبری تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:11

سلامعلیکم...خوشگل کردم وب گوگولی مگولیمومثل یه شهر آروم...خیلی آروم...یه دنیا که واسه خودم ساختم...خود خودم...همونجوری که دلم میخواد...یه شهر ساکت که فقط صدای بارونو موسیقی میاد...کد موس نپیداییدم هنوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا قنبری تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:11

میدونی امشب ساعت دو اینا بود حس کردم اگه ننویسم ممکنه بمیرمولی مامانم مودمو خاموش کرد...یکم آهنگ گوش کردم...یکم گریه کردم...حال عجیبی بود...عین بچه ای که اسباب بازیشو ازش گرفتنمیدونی چیکار کردم؟رفتم اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا قنبری تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:11

حالم خوب نیست...تمرکز ندارم...احساس میکنم حتما باید بنویسم...از درد کشیدن خیلی خسته شدم...چهارماه دیگه میشه بیست و سه سالم و هنوز تو سینم یه چیزی تیر میکشه...دیروز عکس گرفتیم...کل روزو تقریبا...شب داشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: الینا قنبری تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:11

صفحه بندی