خرید بک لینک

سلامعلیکم...

خوشگل کردم وب گوگولی مگولیمو

مثل یه شهر آروم...

خیلی آروم...

یه دنیا که واسه خودم ساختم...

خود خودم...

همونجوری که دلم میخواد...

یه شهر ساکت که فقط صدای بارونو موسیقی میاد...

کد موس نپیداییدم هنوز...

اونم جذاب میشه...

آخیش...اصلا شروع میکنم نوشتن آروم میگیرم...

چقدر روزای سختیه...

روحم له و لوردست

همه چی قاطی پاطیه...

امروز بیست و یک ماه رمضونه و تعطیل...

پروژه هام مونده...

حوصله هیچ چی و هیچ کسو ندارم...

خوابم ریخته بهم...

خستم...

دو دیقه هم کپمو میذارم همش خواب چرت و پرت

واقعا دلم نمیخواد تو این شرایط باشم...

دلم میخواد چشمامو باز کنم ببینم داشتم قصه میبافتم واسه خودم...

ببینم انقدر غرق قصه ام شده بودم که فکر کردم واقعیه...

این حجم از کوفتگی و خستگی واقعا بی نظیره

آرامشو کجا گم کردم...

تو چند سالگی یادم رفت خندیدنو...

از بزرگ شدن متنفرم...

از اینجوری بزرگ شدن خیلی بیشتر...

وقتی تنهاییت عمیق بشه تنها فرقت با آدمای ناشنوا اینه که اون صداهای گنگ رو میشنوی...

دلم نمیخواد با کسی حرف بزنم...

آدما فقط ادای گوش دادنو درمیارن...

عاشق ترینشونم پای دردای تو نمیشینه...

حوصله نداره درد به درداش اضافه کنه...

مامانم اومده میگه بیا سبزی پاک کن...خنده داره مسخرست...

حتی اگه واسه خودتم بخوای بنویسی برای کسی مهم نیست...

یه دنیایی که حتی برای پدر مادرت مشکل تو مهم نیست...

تو فقط یه بچه ی نغ نغویی...

تو نباید حرف بزنی...

تو باید تو خودت حل بشی...

چی شد که آدما رسیدن به این حجم از خودخواهی...

به این همه ندیدن هم...

منم خیلی وقتا بد میشم...

چون خسته شدم انقدر گوش دادم و انقدر هیشکی نبود بشنوه...

از ارتباط برقرار کردن خسته شدم...

حتی عاشقا بخاطر خودشون عشقشونو میخوان...

بخاطر اینکه خودشون با اون آرومن...

نه بخاطر اینکه طرف با اونا ارومه بدون اونا نمیتونه...

حتی خود منم یه وقتایی قاطی میکنم...

یه وقتایی که خیلی خستم و میخوام رها کنم میگم دو ماه دیگه برمیگرده به خودش...

خوب میشه...یادش میره...

بعد با خودم میگم پس من چی؟؟!!

اگه من نتونم برگردم چی؟

بخاطر خودم ادامه میدم...

خیلی خیلی خستم...

میخوام همه چیزو رها کنم...

دیگه نمیخوام برای کسی زندگی کنم...

واقعا گند زدم به حال و زندگیم با گوش دادن به حرف دیگران...

بی کاری بهتر از حال بده...

ترجیح میدادم یه نقاش و نویسنده ی خوشحال بی پول باشم تا یه مهندس پولدار بی حوصله...

آدمای ناشناس بهترین گزینن برای حرف زدن...

چون برای اینکه به نقطه ی شناخت و قضاوتت برسن حرفاتو دقیق گوش میدن...

کاش میشد هر روز یه رابطه ی جدید شروع کرد...

آدما فقط اولش قشنگن...

فقط اولش برات خاطره میسازن...

بقیه اش فقط بی حوصلگی و تکرار...

بقیه اش بازم میشه نوشتن تو تنهایی...

تازه اگه حوصله ی این کارم ازت نگیرن...

خوشحالم که حوصلم برگشته...

خوشحالم که برای خودمم...

خوشحالم که حداقل سعی میکنم خسته نباشم...

لااقل برای نوشتن...

چقدر این آهنگ احسانو دوست دارم...

چقدر انگار منو شعر کردن...

این آهنگ فقط یه لیوان قهوه کم داره...

میگم بد بودن حال روح نمیتونه عذر باشه برای روزه نگرفتن؟

خیلی بی سامونم

هیشکی هم تو دنیا داوطلب نمیشه من بهم ریخته رو جمع و جور کنه...

هیچکس تو دنیا اونقدر عاشق نیست که برای خوب کردن حال کسی تا مرز مرگ بره جلو...

اگرم کسی رفته به خاطر حال دل خودش بوده...

شبایی که بخاطر خوب کردن حال یکی دیگه اشک ریختمو یادمه...

فقط خورد کردن خودم بود...

رو زمین اینا همش حماقته...

شاید یه روز دیگه...

یه جای دیگه جواب بده...

انگشتم درد گرفت انقدر تایپ کردم...

خوبی اینجا اینه که گشنگی و تشنگی یادم میره

هیچی دیگه فعلا همین...

ایام به کام و اودافس

برچسب: نویسنده: الینا قنبری تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:11

صفحه بندی