
یک روزهایے از سال هست ؛ کہ مینشینے کنار خودت ... محکم و قاطع... فریاد میزنے بر سر افکارت ؛ "ببین فاطمہ ، بیا منطقے باشیم ..." و چقدر کہ سنگینے میکند این "منطق" ؛ روے شانہ ے افکارت ...!! و تو هیچ نمیدانے کہ چیست ... راز این نگاه خواب آلوده و خیره به آینہ ے روبه روے تخت ... کہ در چلہ ے تابستان ؛ پتو میپیچد بہ دور خود !! و آرام میشود ... با رها شدن هر قطره اشک ... و تو باز چہ میدانے که ح...
ادامه مطلب